پست‌ها

در شریعت طالبان ، تجلیل از جشن طبیعت حرام است

 صبح چهار شنبه آسمان نیمه ابری بود ، بوی خوش و ادغام‌آور بهار را حس می‌کردم . پنجره های اتاقم را باز گذاشته بودم تا اندکی از سکوت و آرامشی که در آسمان می‌دیدم لذت ببرم . زنگ ساعت به صدا در آمد ولی در وجود من شوری برای بلند شدن نبود . تا هفت ماه قبل زنگ ساعت مرا شاد می‌ساخت و به من یاد آور می‌شد که عجله کن و امروز را فراتر از دیروز رقم بزن .  زنگ ساعت نواخته شد تا بگوید ؛ صبح دیگری در شهری فرو رفته در ظلمت آغاز گردیده . همت کن  دوام بیاور و امیدوار باش. یادم می آید که سال گذشته چند روز پیش از شروع سال جدید و با آمد آمد جشن نوروز ، همه مردم  بگونه های مختلف  به پیشوای سال جدید آمادگی می‌گرفتند ، از خانه تکانی گرفته  تا تازه کردن رنگ خانه و خرید وسایل جدید . در شهر  نیز آمادگی های خاصی جهت برگزاری جهنده بالا و میله گل سرخ گرفته می‌شد . اما امثال دیگر خبری از آن شادی ها نیست ‌‌و مردم بر علاوه اینکه توان خرید چیزی را ندارد لوازم و  داشته های  شان را نیز به فروش می‌رساند  تا باشد اندک نان خُشک بدست بیاورد . هر چند که در گذشته نیز وضع اقتصادی م...

در شریعت طالبان، کودکان پسر، برای زنان نامحرم اند

روز چهار شنبه نهم  فبروری، علی‌رغم این‌که زمستان است و باد سردی می‌وزید، هوای شهر مزار شریف آفتابی بود این روز ها،  من سعی می‌کنم برای کنار آمدن با اختناق و وحشت حاکم در افغانستان که دارد دنیایی دخترانه‌ام را نابود کرده است، ذهنم را درگیر چیز های عجیب و غریب نمایم. تنها چیزی که در دسترس دارم کتاب‌هایی است که در گذشته نیز آنان را مطالعه کرده‌ام و برای اینکه درد و غم این فضای مردانه و ضد زن بیشتر گریبان‌ام را نگیرد ، به کتاب و نوشتن پناه می‌برم. خانواده  من  بیشتر مردانه است و برادرانم که در یک محیط مردسالار بزرگ شده اند کمتر دنیایی یک دختر را درک می‌کند. آنان همیشه از من می‌خواهند که فقط در خانه باشم. حقیقت تلخ زندگی این روزهایم این است که فکر می‌کنم، تبلیغ طالبان در شش ماه گذشته در مورد زنان، روی ذهن بسیاری از مردان، از جمله برادران من تاثیر منفی گذاشته است. آنان به بسیاری از سخنان طالبان، از جمله اعمال محدودیت‌ها بر زندگی زنان، با طالبان موافق اند. از چیزی که می‌ترسیدم، حالا در داخل خانه ام اتفاق افتاده است. یادم می آید که قبل از مسلط شدن طالبان در افغانستان،  ...

زندگی در حکومت طالبان ، روزهای سیاهی است چون شبهای تاریک !

 شب بارانی بود و همه جا تاریک و سکوت ، تنها صدای شر شر باران اندکی از سکوت اینجا کاسته بود . ابر سیاه روی آسمان را پوشانیده بود و ستاره ها نیز در آسمان دیده نمیشد . حدود یک هفته میشد که آسمان خشم اش را به زمین فرو میریخت ، گویا آسمان نیز  قهر کرده باشد . من با خانواده ام دور هم نشسته بودیم و هر کدام حکایت های از روز های دشوار حکومت طالبان میکردیم . لحظه ای بود که پدرم از یکی از دوستانش تماسی دریافت کرد و این تماس حامل یک پیام خوش بود . او در یکی از روستا های ولایت بلخ زندگی میکرد و از پدرم برای شرکت  در محفل عروسی پسرش دعوت کرد . من و خانواده ام قبلا در آن روستا زندگی میکردیم و دوران کودکی ام را در آنجا گذراندم . هر چند که  پدر و برادرانم تصمیم رفتن به عروسی را نداشتند و من با اصرار زیاد توانستم پدرم را قانع بسازم تا فردا به عروسی برویم. من  از رفتن به عروسی در  حکومت طالبان  خاطره ای خوبی  نداشتم و تنها رفتن به زادگاهم شور رفتن به عروسی را به من تازه کرده بود  ، چون من آنجا دوستان زیادی از دوران کودکی ام دارم و با خود گفتم ،  به بهانه ا...

روزهای سیاه چون شب های تاریک !

 حدود پنج ماه از تصرف افغانستان بدست طالبان میگذرد ، گرچه این روزها دشوار است  و سیاهی این روز ها به تاریکی شب میماند .اما در  این مدت،  سعی کرده ام خودم را به نشستن در پستوی خانه عادت بدهم  و این حقیقت تلخ را که از سوی مرد سالاران  و زن ستیزان  برای من و هم نسلانم  به عنوان اولین و آخرین حق در نظر گرفته شده است قبول نمایم   ، " نشستن در پستوی خانه و محکوم به سکوت در برابر هر نوع ظلم و بی عدالتی ، چون من از جنس زنم و این است حق من " ، اما گاهی از این همه لجن های جاری خیلی خسته میشوم و میخواهم  همه تر س و اضطراب ام کنار بگذارم  و درد این ظلم و بی عدالتی را فریاد بزنم تا حقی را که به عنوان یک انسان دارم بدست بیاورم ، اما نه ... چون من و هم نسلانم در یک محیط مردسالار زندگی میکنیم ، مردانی که حضور زنان را در اجتماع گناه و بی غیرتی مردان خانواده میداند و همواره صدای عدالت خواهی زنان را با گلوله و خشونت پاسخ میدهد . مادرم زن کُهن  سالی است ، او بار ها حکایت های تلخی از سر گذشت  زندگی زنان زیادی کرده است و از اینکه خودش نیز...

طالبان ، کابوس تلخ کودکی من است .

 بیست سال قبل ، زمانیکه طالبان افغانستان را به تصرف خود در آورده بود ، من حدود پنج سال سن داشتم . من و خانواده ام در یکی از روستا های ولایت بلخ زندگی میکردیم . آن زمان من در دنیایی کودکانه ام بودم و با اندک امکانات که وجود داشت برایم بازیچه میساختم ، و به تنها گودیگکی که از ترکیب چوپ و تکه های رنگه ساخته بودم فکر میکردم تا مبادا کسی به آن آسیب برساند . روستای ما خوش آب و هوا است و یک رودخانه نسبتا کوچک دارد که محل بود و باش ما در آن روخانه نزدیک بود . من و بقیه دختران هم سن و سالم در آنجا میرفتیم در کنار رودخانه به دلمشغولی های کودکانه مان بودیم . آن زمان نیز ظلم و خشونت های زیادی علیه زنان وجود داشت و اما من از اینکه از جنس زن بودم داشتم خودم را به سکوت آماده میساختم ، زیرا درک کرده بودم که دنیایی یک زن زمانی زیبا میشود که در مقابل حکم مردسالاری سکوت کند و سر تعظیم خم کند . در کنار این همه ناباسامانی های که داشت کم‌کم دنیایی کودکانه ام را تخریب میکرد ، یک روز شورشی میان روستای ما بر پا شد ، چند لحظه فکر کردم و با خود گفتم شاید همسایه ما زنش را لت و کوب کرده باشد . ما یک همسایه داش...

تصویری که چون کابوس تلخ ، برای همیشه در ذهنم باقی خواهد ماند !

 تصویری که چون کابوس تلخ ، برای همیشه در ذهنم باقی خواهد ماند ! روز یک شنبه  ،21  دسامبر ، با تفاوت که فصل  زمستان است،  هوای مزار شریف نرمال  و ابری بود و بوی خوش  باد را حس میکردم  . اما این زیبایی فضا را فقط میتوان از پُشت پنجره تماشا کرد و برای استشمام بوی مطبوع این فضا تنها میتوان کنار پنجره نشست . در حالیکه کنار پنجره نشسته بودم و خودم را در دل سکوت سنجاق کرده بودم ، مادرم کنارم آمد . به مادرم گفتم ، چی میشد که این حق را میداشتیم تا این چنین فضای زیبا را  در بیرون از خانه و در یک مکان تفریحی سپری می نمودیم ؟  مادرم از شنیدن این حرفم غم بزرگی به چشمانش متموج شد و برایم گفت ، اگر فردا چنین فضای بود حتما تورا به تفریح میبرم. فردای آن روز ، دوشنبه 22  دسمبر ، اتفافا هوا همانند روز گذشته دل انگیز بود .بعد از خوردن صبحانه مادرم برایم گفت آماده شوم تا به تفریح برویم . من با شادمانی و بی آنکه دلهره و ترس از طالبان را به یاد بیاورم آماده شدم . با مادرم راهی شهر شدیم ، شهر همچنان خسته و غمگین و فرو رفته در دل سکوت بود . آنچه که بیشتر به...

هر کتاب به قیمت یک قرص نان به فروش رسید

حدود یکسال قبل، یکی از کتابخانه های شهر مزار شریف  به منظور ترویج فرهنگ مطالعه، برنامه کتاب خوانی را میان دختران و پسران برگزار نمود و این روند تا اوایل آگوست ادامه داشت. من و تعدادی از دختران و پسران دیگر توانستیم  عضویت دایمی این کتابخانه را بدست بیاوریم. داشتن عضویت دایمی در  این کتابخانه برایم خیلی مهم بود، چرا که توان مالی برای خرید هر کتاب را نداشتم و با به دست آوردن عضویت این کتابخانه، کتاب‌های دلخواهم را رایگان بدست می‌آوردم. تیم ما که متشکل از دختران و پسران بود  با ختم مطالعه هر کتاب یک نشست فرهنگی را به منظور تبادل نظر  و به اشتراک گذاری داشته های مان برگزار میکردیم. زندگی ما بسوی فردای بهتری در حرکت بود  و هر روز برای ما یک آغاز بهتری بود، هر چند که زندگی زنان، در جامعه مردسالار افغانستان همواره دشوار  است. از فضای خانواده تا شهر و کوچه و بازار، ما دشمن داریم. به ویژه وقتی زنی کتاب می خواند، دشمنان فراوانی پیدا می کند. این جامعه فقط زنان ساکت و خاموش و فرمانبردار را دوست دارد.  با آن همه،  جایگاهی در میان اجتماع داشتیم. قانونی بود...