پست‌ها

درد مشترک، صدای خاموش ما

تصویر
نمی‌دانم چرا گاهی بی‌هیچ دلیل روشنی، ناگهان چیزی در درون آدم می‌شکند. حال آدم از درون به‌هم می‌ریزد، انگار موجی از اندوه، بی‌اجازه، تمام تار و پود وجودت را دربر می‌گیرد. هرچقدر تلاش می‌کنی لبخند بزنی، امیدوار باشی، پیش بروی، باز هم غم و اندوهی نامرئی پشت سرت قدم برمی‌دارد، سایه به سایه، سنگین‌تر از همیشه. می‌کوشی که با کلمات رنجت را مهار کنی، با واژه‌ها اندکی آرام شوی، اما در تکاپوی کلمات و هم‌سویی با رنج، خودت را گم می‌کنی. کلمات گاهی تسکین‌اند و گاهی تیغ؛ گاهی پلی‌اند میان تو و جهان، و گاهی سدّی بزرگ میان تو و آرامش. انگار این اندوه تنها اندوهِ من نیست. اندوهی‌ست که در چشم‌های همه‌مان خانه کرده؛ در زنان شهر، در کودکان خسته، در پیرزن‌هایی که نان شب را نمی‌دانند از کجا بیاورند، در جوان‌هایی که آرزوهایشان را تا گور حمل می‌کنند. چهره‌ها خسته‌اند، خالی‌اند، و اگر لبخندی هم می‌زنند، شاید فقط نقابی باشد برای هزار درد پنهانی که در سینه می‌پرورانند. در ظاهر، من خوشحالم؛ شغلی دارم، در بیرون از خانه کار می‌کنم، فعال و مستقل به‌نظر می‌رسم. اما گاهی این‌همه درد و غم که در اطرافم می‌چرخد، مرا...

افغانستان در زنجیر جهل؛ وقتی طالبان با آگاهی می‌جنگند

تصویر
اینکه افغانستان در چنین برهه‌ای از تاریخ خود، به جای پیشرفت، در تاریکی جهل فرو رفته است، نه‌تنها یک تراژدی بلکه یک خیانت آشکار در حق نسل‌های آینده است. در دنیایی که دانش و مهارت، معیار پیشرفت کشورها شده، طالبان زنان و دختران را از ابتدایی‌ترین حق انسانی‌شان، یعنی آموزش، محروم کرده‌اند. تصور کنید، در حالی که کشورهای دیگر بر سر توسعه فناوری‌های پیشرفته رقابت می‌کنند، در افغانستان هنوز هم بحث بر سر این است که آیا دختران اجازه دارند به مکتب بروند یا نه! بدتر از آن، طالبان که خود جز جهالت چیزی در چنته ندارند، تازه دریافته‌اند که اداره‌هایشان با سیلِ بی‌سوادانی پر شده که حتی خواندن و نوشتن را بلد نیستند. این حقیقت تلخ، باری دیگر نشان می‌دهد که دشمنی طالبان با دانش و آگاهی، صرفاً یک سیاست نیست، بلکه بخشی از ماهیت فکری و ایدئولوژیک آن‌هاست. آنان نه‌تنها آموزش دختران، بلکه هرگونه تفکر مستقل را تهدیدی علیه سلطه خود می‌دانند. اما این سرکوب نمی‌تواند برای همیشه ادامه یابد؛ تاریخ نشان داده که آگاهی را نمی‌توان برای همیشه در زنجیر نگه داشت.

راز لبخند پشت برقع؛ داستان زندگی در سایه سنت ها

تصویر
صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. هوا هنوز تاریک بود و سکوت سنگینی همه جا را فرا گرفته بود. لباس بلند سیاه را به تن کردم و روبند را روی صورتم کشیدم. از خانه بیرون شدم و در سرمای سوزناک صبحگاهی، قدم به قدم به سوی شفاخانه رفتم. خیابان‌ها خالی از زندگی و پر از سکوت بودند، و من در فکر کارها و داستان‌هایی بودم که آن روز قرار بود با آن‌ها روبه‌رو شوم؛ داستان‌هایی از رنج و زخم که هر روز بخشی از آن‌ها را در چشمان بیماران می‌بینم. وارد شفاخانه شدم و کارم را آغاز کردم. به‌عنوان یک نرس، عادت کرده‌ام در چهره بیماران، نشانه‌هایی از خستگی‌ها و دردهایشان را ببینم، اما آن روز، زنی روبه‌رویم نشست که نگاهش متفاوت بود؛ نگاهش انگار مرا به عمق وجودش می‌کشاند. چهره‌ای خسته، در برقع سنگینی که صورتش را پنهان کرده بود، اما در چشمانش نوعی آرامش و رضایتی عجیب موج می‌زد. لبخند کوچکی به لب داشت، لبخندی که انگار هزاران حرف ناگفته پشت آن پنهان بود. وقتی نوبتش شد و با گام‌های سنگین به‌طرفم آمد، به سختی نفس می‌کشید. از او خواستم روی تخت بنشیند تا معاینه‌اش کنم. خودش را "گلالی" ( مستعار)معرفی کرد ...

سکوت شب، پژواک حسرت های بی پایان

تصویر
ساعت از دوازده شب گذشته بود و در تاریکی اتاق، تنها صدای تیک‌تیک ساعت به گوش می‌رسید. چشم‌هایم بسته بود، اما ذهنم همچنان در دنیایی بی‌پایان از افکار پرسه می‌زد. هیچ دلیل روشنی برای بی‌خوابی‌ام نداشتم، فقط سکوت شب را احساس می‌کردم که مثل وزنه‌ای سنگین روی سینه‌ام افتاده بود. احساس می‌کردم گم شده‌ام؛ در این سکوتِ پر از اضطراب، چیزی گم شده بود که نمی‌توانستم پیدایش کنم. به هیچ چیز نمی‌توانستم فکر کنم، تنها احساس سنگینی داشتم که از تمام وجودم عبور می‌کرد. دستم به سمت موبایلم رفت. شاید در این سکوت شب، در دنیای بی‌پایانی که ذهنم را درگیر کرده بود، چیزی پیدا کنم که آرامم کند. چند دقیقه‌ای در شبکه‌های اجتماعی گشتم، مثل همیشه دنبال چیزی می‌گشتم که بتواند این حال و هوای بی‌روح را از من بگیرد. انگار در دریای شب به دنبال نوری می‌دویدم که شاید برای لحظه‌ای هم که شده، از این احساس خفه‌کننده رهایی پیدا کنم. ناگهان، خبری به چشمم خورد که همه چیز را تغییر داد. خبری که به ناگاه ضربه‌ای سنگین به قلبم وارد کرد: «خودکشی دختر دانش‌آموزی از افغانستان در ایران.» چشمانم به سختی باز ماند. انگار این جمله مثل ...

اعلامیه جنبش زنان مقتدر افغانستان

تصویر
اعلامیه جنبش زنان مقتدر با همکاری گروه‌های اعتراضی زنان در پیوند به سخنان نفرت انگیز ملا عنابه. از آنجایی‌که زنان در سالهای گذشته توسط فتواها و احکام یک تعداد مبلغین ناآگاه محکوم به حذف شده‌اند و چندین سال است که بدون هیچ دلیلی، از حق و حقوق اولیه خویش محروم‌اند و هر روز در مملکتی که نام اسلام را یدک می‌کشد فقط بدلیل زن بودن، قربانی می‌دهند. زنان افغانستان از تمامی نهادهای فعال در بخش حقوق زن و حقوق بشر خواهان محکوم کردن چنین تریبون‌هایی هستند که به سلامت روان مردم آسیب می‌زنند و از مجمع علمای اسلام می‌خواهند روی فعالیت چنین اخوندنماهایی نظارت بیشتر داشته باشند و بیش از این در برابر کسانیکه با نام مولوی به نماینده‌گی از مذهب تلاش برای تخریب وجه اسلام در افغانستان دارند، کرنش نشان ندهند و این سکوت سه ساله خود را در مقابل این حجم از خفقان که بر جامعه زن افغانستان روا می‌رود ، بشکنند و در حمایت از زنان و حقوق شرعی و حفظ کرامت انسانی‌شان که در حال پایمال شدن است، بیانیه بدهند و بساط این زن ستیزان دین فروش را برچینند ، چرا که حضور بی‌رویه این گروه از ملاها که با تکیه به حاکمیت طالبان با...

صندوق رویا های سوخته؛ سر نوشت دانشجویان دختر در افغانستان

تصویر
ساره، دختری ۲۶ ساله و دانشجوی طب، از رنجی می‌گوید که پس از ممنوعیت تحصیل برای دختران، روز و شبش را تلخ کرده است. او اکنون در خانه، از دیدگان مردم دور و در تنهایی، با دردهای بسیار می‌جنگد. ساره با لحنی اندوهگین، دل پردردش را باز می‌کند: "دانشگاه همه چیز من بود. از کودکی رویای داکتر شدن را در سر می‌پروراندم. می‌خواستم به مردم محروم و دورافتاده روستاهای افغانستان کمک کنم؛ دانشگاه تنها جایی بود که به من اجازه می‌داد تا این رؤیا را عملی کنم. هر شب، وقتی سرم را روی بالش می‌گذاشتم، با خودم فکر می‌کردم که صبح دوباره بیدار شوم، بیک کتاب‌هایم را بردارم و به کلاس بروم. از دید من، آن کلاس‌ها و درس‌ها، مسیر روشنی به آینده‌ای پر از امید بودند. همیشه بیک کتاب‌هایم را صندوق رؤیاهایم می‌نامیدم، پر از کتاب‌هایی که هر کدام‌شان برایم دری به دنیایی جدید می‌گشودند. هیچ‌گاه از درس خواندن خسته نمی‌شدم. هر شب تا دیر وقت در سکوت خانه به مطالعه می‌پرداختم، حتی وقتی همه در خواب بودند. برای من، رسیدن به این هدف، همانند نفس کشیدن بود. در خیال خود، لباس سفید دکتری را به تن می‌کردم و با لبخن...

آیا ما درختان ارواح‌ایم ؟؟

تصویر
حالا ترس ما را از درون می‌خورد. هر روز چشمانم چیز های را می‌بیند که ذهنم قادر به درک آن نیست. در دهانم طعم گرد و خاک و سنگ را حس میکنم. افکارم به افکار بیشتری تقسیم و خرد شده است. قلبم مانند مشتی نا مطمئن محکم بسته و باز میشود. در سر زمینی آشوب زده‌ای که تردید و خون ریزی احاطه‌اش کرده است نفس می‌کشیم.در سر زمینی که ابر قدرت هایش تیز‌ترین میخ ها را در بدنمان فرو میبرد تا تن بیمار مان بیشتر احساس درد کند. این درد را نیز در سکوت تحمل میکنیم، گویا ما درختان ارواح باشیم.گذشت سالها و تحمل رنج ها خطوط های را بر چهره جوان من و همنسلانم ترسیم کرده است. هر روز بخشی از بدنمان را از دست می‌دهیم. اما بر خلاف درختان که دوباره برگ می‌دهد، ما چیز های را که از دست داده‌ایم نمی‌توانیم دوباره به دست آوریم.رسیدن بهار و جوانه زدن برای ما در کار نیست. چیزی را که امروز از دست می‌دهیم تا ابد از دست داده‌ایم