پست‌ها

« طالبان شوهرم را کشتند و دختر یکساله‌ام را فروختند»

تصویر
سالها جنگ در افغانستان، از مردم قربانی‌های زیادی گرفته است اما قربانیان این جنگ‌ها تنها سربازانی که در سنگر کشته شده اند نیستند، بلکه بخشی از قربانیان اصلی این جنگ‌ها مادرانی اند که موهایشان را در فراق پسران جوانشان سفید کرده و زنانی که نبود همسران‌شان زندگی را به آنها تاریک ساخته است. اینجا از سرنوشت زنی می‌نویسم که شلیک گلوله طالبان زندگی‌اش را نابود کرده است. زلیخا ( اسم مستعار) زنی با قد و قامت بلند که با وجود اندوهی که از سر و صورتش می‌بارد، نمی‌شود گفت زیبا نیست. او حدود ۳۰ سال سن دارد، اما چهره چروک خورده و موهای سفیدش او را به وضوح زن ۵۰ ساله‌ای نشان میدهد. زلیخا می‌گوید: «در ایام نوجوانی، هنگام که همسن و سالانم مکتب می‌رفتند، من اما پای گلیم بافی نشسته بودم و روزها در زیر نور مستقیم آفتاب و میان تارهای گلیم دانه دانه آرزوهایم را حساب می‌کردم. بارها شاهد سوختگی‌های طاقت‌فرسای اطراف گردنم بودم که نور خورشید سوختانده بود.» او می‌گوید جرات ندارد که صفحه‌ی آرزوهایش را ورق بزند، زیرا بیانش برایش مشکل است. بعد، بی هیچ مقدمه‌ی فقط یک آرزویش را بیان می‌کند: دوست داشتم ‌روزی همسفر کسی ...

کاش می‌توانستم ببینم روزگاری را که در آن جنگ و خونریزی نیست

احساس میکنم که دیگر هرگز نخواهم خندید بهار است و درختان پر از شگوفه های سپید یک شب بارانی کنار پنجره‌ی اتاقم نشسته بودم. تاریکی عمیقی همه جا را فرا گرفته بود، سکوت در این تاریکی نهفته بود. اندک اندک صدای شر‌شر باران بلندتر شد و سکوت خانه‌ی گیلی و کوچک مان را درهم شکست. باران به سرعت از آسمان به زمین فرود می آمد، برگ های درختان از شادی می‌رقصیدند گویا به من ابلاغ میکند که شادی و سروری در راه است. اما وقتی نگاهی به آسمان انداختم، از دلتنگی حکایت می‌کرد. ابر ها چون ماری سیاه در آسمان تاریک می‌خزید، دور ماه و ستاره‌گان چنبره می‌زدند و آنها را یکی یکی می‌بلعید. درست مانند چیدن آرزو هایم می‌ماند. یادی روزی افتیدم که آزادی‌ام بصورت بی‌رحمانه سلب شد و زندگی من نشستن در پستوی خانه شد. حدود دوسال از حاکمیت سیاه طالبان بر افغانستان میگذرد، در این مدت آنچه را که شاهد بودم، قتل های هدفمند زنان و مردان و حتا کودکان بوده است. گرسنگی که گریبان مردم را گرفته از چالش های عمده محسوب میشود. وقتی به این نکات فکر میکنم، انگار هر روز بخشی از وجودم ترکم میکند. اغلب در سکوت و خاموشی به سر می‌برم. اما عقب...

در پس هر روزنه‌ی ماری در کمین است

چون مرغی در قفس بال و پر به میله های این زندان می‌کوبم بیرون از این قفسی تنگ و تار هم چشم انداز روشنی نیست تیغ واژه ها سینه ام را می‌شگافد واژه ها انگار در گلویم گره خورده و زبانم قفل شده است کشتی وجودم سرگردان دریایی طوفان زده‌یست و من به تکه چوب پوسیده‌ای میمانم نه جای برای گریختن از گردباد ویرانگر و نه تخته پاره‌یست برای رهایی از این دریایی طوفان زده در پس هر روزنه‌‌ای ماری در کمین و بر بلندای هر ریسمان خنجری پنهان است

دستی بر لب پرتگاه

گروهی می‌دوند و برخی نا توان بر زمین می‌افتند برخی نیز چشم می‌بندند و برخی ها پیشانی بر خاک میگذارند در آسمان نیز جنگی بزرگیست ابر های سیاه در هم فرو می‌ریزد و غرش پی در پی و سپس برقی از دل شکسته‌‌ی آسمان می‌جهد بوی خون و خاک درهم می آمیزد ما میان دود و آتش می‌دویم اما خسته‌ایم از این همه دویدن و نرسیدن های بیهوده از این همه جست‌و جوی بیهوده دستی بر لب پرتگاه به دنبال ریسمان نجات می‌گردیم اما تنها هوا را چنگ می‌زنیم و هیچ نمی یابیم ریشه‌ی امید های مان پاره شده و کاخ آرزو های مان فرو ریخته است

غبار سیاهی هزار ساله هنوز خانه های مان را پوشانده است

دیگر باید بروم اما شتابی در پایم نیست آرام بر می‌خیزم و می‌روم کمی که دور می‌شوم می ایستم همهمه‌ای در گوشم می‌پیچید می‌نشینم و گوش بر زمین می‌گذارم سرم را می‌چرخانم گمان می‌کنم که نادرست شنیده‌ام چشم بر می‌گردانم « به شهر می‌نگرم که آرام و خالی‌ست» غبار سیاهی هزار ساله هنوز خانه های مان را پوشانده است باید خانه تکانی کنیم دوباره به نقطه‌ی دورتر شهر چشم خیره میکنم نا آگاه، در راه آنسوی شهر نقطه‌ی سیاهی را می‌بینم سیاهی می‌جنبد پلک می‌زنم سیاهی در غبار پنهان می‌شود پلک می‌زنم سیاهی دوباره پدیدار می‌آید و چون رودی خشمگین به شهر می‌ریزد و در شهر پخش می‌شود می‌روم بالا می‌ایستم قلبم می‌گیرد: نه، اشتباه می‌کنم این سیاهی لشکر دشمنی‌ست که سال ها در کمین مان بودند ما شهر را خالی کردیم و این سخت نادرست بود همه گرم شادی‌ بودند، کسی نمی‌شنید و نمی دید دست های شان می‌کشم « بیدار شوید دشمنان ما شهر را به آتش کشیده‌اند نگاه کنید، به شهر و به آتش که از بام خانه های تان می‌خیزد» آنسوتر پیر زنی سیاه پوش به این سو و آن سو می‌دود مردم را کنار می‌زند یک یک ب...

کاش خورشید بالا نمی آمد و آسمان تاریک می‌شد

صدای پا نزدیک می‌شود نفسم را در سینه زندانی می‌کنم می‌خواهم زمان بایستد و چرخ فلک نگردد کاش خورشید بالا نمی‌آمد و آسمان تاریک می‌شد شرم باد بر شما از این روزگار... صدای از خانه‌ی کناری می‌شنوم همهمه‌ای است زنی فریاد می‌کند «پسرانم را رها کنید دستتان را می‌بوسم پسرانم را رها کنید یکی را برایم بگذارید» آری، این روزگار ماست این همه خشونت برای چی...؟ این همه ظلم تا به کی...؟ اما همه شما را نفرین خواهد کرد مادرانی که به سوگ پسران، گیسوان شان ‌را سفید می‌کنند دخترانی محروم از زندگی که پشت چرخ نختابی آه می‌کشد فرزندانی که بی پدر بزرگ می‌شود آنها همیشه و همیشه شما را نفرین خواهد کرد زینب وفایی

دختری در تبعید

تصویر
.این روزهای سخت عذاب بی پایان است روزهایی که هر ساعت با غم و درد می گذرد. عادت‌ام شده است، کنار پنجره اتاقم می نشینم و از پشت شیشه زیبایی های حیاط را تماشا می کنم. آری، سپری شدن روزهایمان هم همین گونه است، همهزیبایهای جاری را از پشت شیشه تماشا می‌کنیم. گاهی که به این روز ها فکر می کنم، خود را در میان مرگ و زندگی می بینم. روزهای سرد گوشه‌ اتاق می نشینم. گاهی نوری که از شیشه می گذرد، صورتم را لمس می کند، گویی به یاد من است و به من یادآور می‌شود، این نور خورشید، نور زندگی توست. شب ها گوشه‌ی اتاق سرد می نشینم، با قلم و کتابم حرف می زنم، گاهی از روزهای خوبی می نویسم که گذشت، اما دستم از نوشتن روز های جاری می لرزد. از کدام درد بیشتر بنویسم؟ از گرسنگی؟ بیکاری؟ از ظلم و ستم طالبان؟ از دستگیری زنان توسط طالبان؟ از دختران محروم از تحصیل و...؟؟ وقتی به این نکات فکر می کنم، اندوهی مبهم وجودم را فرا می گیرد. مگر چی کاری از دستم بر می‌آید؟ مگر ممکن است رویا های مان را از سرنوشت‌ مان جدا کنیم؟ زمستان دارد تمام می شود. رنگ محیط تغییر می کند درختان در حال جوانه زدن هستند ...