پست‌ها

زندگی در حکومت طالبان ، روزهای سیاهی است چون شبهای تاریک !

 شب بارانی بود و همه جا تاریک و سکوت ، تنها صدای شر شر باران اندکی از سکوت اینجا کاسته بود . ابر سیاه روی آسمان را پوشانیده بود و ستاره ها نیز در آسمان دیده نمیشد . حدود یک هفته میشد که آسمان خشم اش را به زمین فرو میریخت ، گویا آسمان نیز  قهر کرده باشد . من با خانواده ام دور هم نشسته بودیم و هر کدام حکایت های از روز های دشوار حکومت طالبان میکردیم . لحظه ای بود که پدرم از یکی از دوستانش تماسی دریافت کرد و این تماس حامل یک پیام خوش بود . او در یکی از روستا های ولایت بلخ زندگی میکرد و از پدرم برای شرکت  در محفل عروسی پسرش دعوت کرد . من و خانواده ام قبلا در آن روستا زندگی میکردیم و دوران کودکی ام را در آنجا گذراندم . هر چند که  پدر و برادرانم تصمیم رفتن به عروسی را نداشتند و من با اصرار زیاد توانستم پدرم را قانع بسازم تا فردا به عروسی برویم. من  از رفتن به عروسی در  حکومت طالبان  خاطره ای خوبی  نداشتم و تنها رفتن به زادگاهم شور رفتن به عروسی را به من تازه کرده بود  ، چون من آنجا دوستان زیادی از دوران کودکی ام دارم و با خود گفتم ،  به بهانه ا...

روزهای سیاه چون شب های تاریک !

 حدود پنج ماه از تصرف افغانستان بدست طالبان میگذرد ، گرچه این روزها دشوار است  و سیاهی این روز ها به تاریکی شب میماند .اما در  این مدت،  سعی کرده ام خودم را به نشستن در پستوی خانه عادت بدهم  و این حقیقت تلخ را که از سوی مرد سالاران  و زن ستیزان  برای من و هم نسلانم  به عنوان اولین و آخرین حق در نظر گرفته شده است قبول نمایم   ، " نشستن در پستوی خانه و محکوم به سکوت در برابر هر نوع ظلم و بی عدالتی ، چون من از جنس زنم و این است حق من " ، اما گاهی از این همه لجن های جاری خیلی خسته میشوم و میخواهم  همه تر س و اضطراب ام کنار بگذارم  و درد این ظلم و بی عدالتی را فریاد بزنم تا حقی را که به عنوان یک انسان دارم بدست بیاورم ، اما نه ... چون من و هم نسلانم در یک محیط مردسالار زندگی میکنیم ، مردانی که حضور زنان را در اجتماع گناه و بی غیرتی مردان خانواده میداند و همواره صدای عدالت خواهی زنان را با گلوله و خشونت پاسخ میدهد . مادرم زن کُهن  سالی است ، او بار ها حکایت های تلخی از سر گذشت  زندگی زنان زیادی کرده است و از اینکه خودش نیز...

طالبان ، کابوس تلخ کودکی من است .

 بیست سال قبل ، زمانیکه طالبان افغانستان را به تصرف خود در آورده بود ، من حدود پنج سال سن داشتم . من و خانواده ام در یکی از روستا های ولایت بلخ زندگی میکردیم . آن زمان من در دنیایی کودکانه ام بودم و با اندک امکانات که وجود داشت برایم بازیچه میساختم ، و به تنها گودیگکی که از ترکیب چوپ و تکه های رنگه ساخته بودم فکر میکردم تا مبادا کسی به آن آسیب برساند . روستای ما خوش آب و هوا است و یک رودخانه نسبتا کوچک دارد که محل بود و باش ما در آن روخانه نزدیک بود . من و بقیه دختران هم سن و سالم در آنجا میرفتیم در کنار رودخانه به دلمشغولی های کودکانه مان بودیم . آن زمان نیز ظلم و خشونت های زیادی علیه زنان وجود داشت و اما من از اینکه از جنس زن بودم داشتم خودم را به سکوت آماده میساختم ، زیرا درک کرده بودم که دنیایی یک زن زمانی زیبا میشود که در مقابل حکم مردسالاری سکوت کند و سر تعظیم خم کند . در کنار این همه ناباسامانی های که داشت کم‌کم دنیایی کودکانه ام را تخریب میکرد ، یک روز شورشی میان روستای ما بر پا شد ، چند لحظه فکر کردم و با خود گفتم شاید همسایه ما زنش را لت و کوب کرده باشد . ما یک همسایه داش...

تصویری که چون کابوس تلخ ، برای همیشه در ذهنم باقی خواهد ماند !

 تصویری که چون کابوس تلخ ، برای همیشه در ذهنم باقی خواهد ماند ! روز یک شنبه  ،21  دسامبر ، با تفاوت که فصل  زمستان است،  هوای مزار شریف نرمال  و ابری بود و بوی خوش  باد را حس میکردم  . اما این زیبایی فضا را فقط میتوان از پُشت پنجره تماشا کرد و برای استشمام بوی مطبوع این فضا تنها میتوان کنار پنجره نشست . در حالیکه کنار پنجره نشسته بودم و خودم را در دل سکوت سنجاق کرده بودم ، مادرم کنارم آمد . به مادرم گفتم ، چی میشد که این حق را میداشتیم تا این چنین فضای زیبا را  در بیرون از خانه و در یک مکان تفریحی سپری می نمودیم ؟  مادرم از شنیدن این حرفم غم بزرگی به چشمانش متموج شد و برایم گفت ، اگر فردا چنین فضای بود حتما تورا به تفریح میبرم. فردای آن روز ، دوشنبه 22  دسمبر ، اتفافا هوا همانند روز گذشته دل انگیز بود .بعد از خوردن صبحانه مادرم برایم گفت آماده شوم تا به تفریح برویم . من با شادمانی و بی آنکه دلهره و ترس از طالبان را به یاد بیاورم آماده شدم . با مادرم راهی شهر شدیم ، شهر همچنان خسته و غمگین و فرو رفته در دل سکوت بود . آنچه که بیشتر به...

هر کتاب به قیمت یک قرص نان به فروش رسید

حدود یکسال قبل، یکی از کتابخانه های شهر مزار شریف  به منظور ترویج فرهنگ مطالعه، برنامه کتاب خوانی را میان دختران و پسران برگزار نمود و این روند تا اوایل آگوست ادامه داشت. من و تعدادی از دختران و پسران دیگر توانستیم  عضویت دایمی این کتابخانه را بدست بیاوریم. داشتن عضویت دایمی در  این کتابخانه برایم خیلی مهم بود، چرا که توان مالی برای خرید هر کتاب را نداشتم و با به دست آوردن عضویت این کتابخانه، کتاب‌های دلخواهم را رایگان بدست می‌آوردم. تیم ما که متشکل از دختران و پسران بود  با ختم مطالعه هر کتاب یک نشست فرهنگی را به منظور تبادل نظر  و به اشتراک گذاری داشته های مان برگزار میکردیم. زندگی ما بسوی فردای بهتری در حرکت بود  و هر روز برای ما یک آغاز بهتری بود، هر چند که زندگی زنان، در جامعه مردسالار افغانستان همواره دشوار  است. از فضای خانواده تا شهر و کوچه و بازار، ما دشمن داریم. به ویژه وقتی زنی کتاب می خواند، دشمنان فراوانی پیدا می کند. این جامعه فقط زنان ساکت و خاموش و فرمانبردار را دوست دارد.  با آن همه،  جایگاهی در میان اجتماع داشتیم. قانونی بود...

در دنیای طالبان ، زن یک جنس است نه یک موجود زنده

به تازگی، برخی از مراکز خصوصی آموزشی در شهر مزارشریف  به روی دختران و زنان باز شده است. حدود یک ماه قبل، همین که این مراکز آموزشی باز شدند، من سریع در یکی از صنف های آموزش زبان انگلیسی ثبت نام کردم.  کمتر کسی به ویژه زنان و دختران جرات می‌کند به مراکز آموزشی حضور یابد. از یکسو فقر و ناداری بیداد می کند و از سوی دیگر، همه زنان در همه جا، احساس نا امنی می کنند. یکماه است که برای آموزش زبان به یکی از مراکز آموزشی می‌روم و فقط دو دانش آموزش در یک صنف هستیم. دیروز شنبه 27 نوامبر که پا به صحن مرکز آموزشی گذاشتم، چشمم با برگه‌هایی خورد که دور تا دور دیوارها و پنجره‌های مرکز آموزشی نصب شده بود. این برگه شامل ده دستور جدید طالبان برای زنان در مراکز آموزشی می شود. همه دستورها از قرون وسطا آمده اند. به طور نمونه یکی از این دستورها اینگونه است: «مراکز آموزشی باید برای دانش آموزان دختر موتر مشخص کرایه کند و میان راننده و دختران پرده بزند و شیشه موتر را نیز پرده بگیرد.» برعلاوه، دستور داده شده است که همه زنان و دختران، در مراکز آموزشی حجاب شرعی به رنگ سیاه بپوشند. در طول تاریخ افغانستان، زن...

روحم خسته است

 این همه تلاش چی میشود ؟  دوازه سال غصه نمره را خوردیم ، چند سال غصه کنکور . به مرور زمان فشار های روحی سر ما زیاد شد ، اما از تلاش دست بردار نشدیم . هر چند که ما در جنگ زاده شده ایم و با خشونت بزرگ شده ایم ، خشونتی که از خانه گرفته تا اجتماع همواره به آن مواجه میشدیم  ، اما استوار و محکم باقی ماندیم  و با اراده قدم برداشتیم . آرزوی این را داشتیم که روزی به افکار زن ستیزان غلبه نمایم و به آنها بفهمانیم که موجودیت زن حکمت بزرگ و حضور آنها در اجتماع الزامی است . اما با آمدن طالبان زنان به کُلی از اجتماع حذف شد و مکاتب دخترانه در سراسر افغانستان مسدود شد ، زنان زیادی برای دادخواهی و برقراری عدالت به جاده ها به راهپیمایی و تظاهرات اقدام کردند . صدای عدالت خواهی زنان از سوی طالبان همواره با گلوله و خشونت پاسخ داده شده است. روحم خسته است ، روحم میگوید بخواب . گیچ شدم ، کتاب میخوانم احساس رضایت ام کم شده است این حس همیشه گند میزند به زحمت هایم .