پست‌ها

صندوق رویا های سوخته؛ سر نوشت دانشجویان دختر در افغانستان

تصویر
ساره، دختری ۲۶ ساله و دانشجوی طب، از رنجی می‌گوید که پس از ممنوعیت تحصیل برای دختران، روز و شبش را تلخ کرده است. او اکنون در خانه، از دیدگان مردم دور و در تنهایی، با دردهای بسیار می‌جنگد. ساره با لحنی اندوهگین، دل پردردش را باز می‌کند: "دانشگاه همه چیز من بود. از کودکی رویای داکتر شدن را در سر می‌پروراندم. می‌خواستم به مردم محروم و دورافتاده روستاهای افغانستان کمک کنم؛ دانشگاه تنها جایی بود که به من اجازه می‌داد تا این رؤیا را عملی کنم. هر شب، وقتی سرم را روی بالش می‌گذاشتم، با خودم فکر می‌کردم که صبح دوباره بیدار شوم، بیک کتاب‌هایم را بردارم و به کلاس بروم. از دید من، آن کلاس‌ها و درس‌ها، مسیر روشنی به آینده‌ای پر از امید بودند. همیشه بیک کتاب‌هایم را صندوق رؤیاهایم می‌نامیدم، پر از کتاب‌هایی که هر کدام‌شان برایم دری به دنیایی جدید می‌گشودند. هیچ‌گاه از درس خواندن خسته نمی‌شدم. هر شب تا دیر وقت در سکوت خانه به مطالعه می‌پرداختم، حتی وقتی همه در خواب بودند. برای من، رسیدن به این هدف، همانند نفس کشیدن بود. در خیال خود، لباس سفید دکتری را به تن می‌کردم و با لبخن...

آیا ما درختان ارواح‌ایم ؟؟

تصویر
حالا ترس ما را از درون می‌خورد. هر روز چشمانم چیز های را می‌بیند که ذهنم قادر به درک آن نیست. در دهانم طعم گرد و خاک و سنگ را حس میکنم. افکارم به افکار بیشتری تقسیم و خرد شده است. قلبم مانند مشتی نا مطمئن محکم بسته و باز میشود. در سر زمینی آشوب زده‌ای که تردید و خون ریزی احاطه‌اش کرده است نفس می‌کشیم.در سر زمینی که ابر قدرت هایش تیز‌ترین میخ ها را در بدنمان فرو میبرد تا تن بیمار مان بیشتر احساس درد کند. این درد را نیز در سکوت تحمل میکنیم، گویا ما درختان ارواح باشیم.گذشت سالها و تحمل رنج ها خطوط های را بر چهره جوان من و همنسلانم ترسیم کرده است. هر روز بخشی از بدنمان را از دست می‌دهیم. اما بر خلاف درختان که دوباره برگ می‌دهد، ما چیز های را که از دست داده‌ایم نمی‌توانیم دوباره به دست آوریم.رسیدن بهار و جوانه زدن برای ما در کار نیست. چیزی را که امروز از دست می‌دهیم تا ابد از دست داده‌ایم

اعلامیه جنبش زنان معترض شمال بمناسبت اسارت ژولیاپارسی بدست طالبان

تصویر
ن: بادرودبه همه رهروان راه آزادی وانسانیت، بیشترازدوسال است که تروریست‌های بین الملی طالب برسرنوشت ملت مابازی ویگ کشورعضودایمی سازمان ملل راغیرقانونی به چنگال گرفته اندوهمه ساکنین این جقرافیا راازخوردوکلان اززن ومرداسیروبرده ظلم وانواع ستم خودنموده اندودراین مدت هرصدای حق طلبی وآزادی خواهی راباسرنیزه، تفنگ، زندان. شکنجه وفراردادن جوانان ازکشورپاسخ داده اند، بااندوه فروان امروزیگ تن ازفعالین معترض سرشناس بانوژولیاپارسی رابه خانه وکاشانه اش الرغم تمام موازین بین اللملی حجوم بردندواین دوخت آزادی خواه کشوررابافرزندش اسیروبه زندانهای مخوف طالبانی کشاندند. طالبان بایدبدانندکه بازندان. شکنجه وسرکوب زنان عدالت خواه صدای آزادی وحق طلبی رانتنهانمی توانندخاموش نمایند بلکه صدهاصدای ژولیاپارسی ازسراسرجهان بلندترخواهدگردید. جنبش زنان معترض شمال این جنایت تروریستای طالب رامحکوم نموده وازمردم کشوردرداخل وخارج می‌خواهد که نگذارندطالبان به زنان افغانستان آنقدربی حرمتی راروادارند وبرای نجات جان ژولیا پارسی وفرزندش وهمچنین بانونداپروانی وهمسروفرزندش باتمام توان دادخواهی نمايند وازهرنوع تلاش برای رهایی ای...

«دختر بیماری که در زندان خانگی شکنجه می‌شود »

تصویر
او قد بلند و چشمان خرمایی دارد؛ اما رنگ واقعی جلدش را آفتاب سوزان و سردی‌های طاقت‌فرسای زمستان، از او گرفته است؛ همه‌ی شب‌وروزش را در اتاقی مخروبه می‌گذراند و سهم او از اسباب آسایش، تکه‌چوبی است که جای بالش زیر سرش می‌گذارد و پارچه‌ای نان که خانواده‌اش به او می‌دهند تا به ع ذاب بودنش دوام دهد. بادام، دختر ۲۹ساله‌ی مبتلا به بیماری عصبی که نیمی از عمرش را در قفس گذرانده، به گفته‌ی مادرش، نزدیک به سه سال داشته که از گهواره‌اش به زمین افتاده و سرش زخم برداشته است. از آن به بعد، او دچار بیماری عصبی شده است. صبح زود یکی از روزها، مادر بادام هنگامی که مصروف پختن نان در تنور بوده، از برادر دوزاده‌ساله‌اش، می‌خواهد که مواظب بادام باشد؛ اما «او گاز دخترم را به شدت تاب داده بود، وقتی گاز را رها کرد، با شدت تاب‌خوردن به زمین افتیده بود. یک جیغ بلند زد؛ مه زود خوده پیشش رساندم، دیدم که روی زمین افتیده و چشمانش باز است‌؛ اما پلک نمی‌زد.» مادر بادام با عجله او را از زمین بلند می‌کند که متوجه می‌شود از سرش خون می‌آید و سپس دست‌پاچه، تکه‌ای سرش را می‌بندد تا خونش بند بیاید. مادر بادام می‌گوید...

«برای امتحان کانکور آمادگی می‌گرفتم؛ اما آرزویم فقط آرزو باقی ماند»

تصویر
این روزها وقتی در سطح شهر مزارشریف قدم می‌زنی، به تابلوی خیاطی‌های زنانه در شهر روبه‌رو می‌شوی که در آن نوشته است:«برای آموزش خیاطی شاگرد می‌پذیریم»؛ هر کارگاه خیاطی دختران زیادی را برای کارآموزی جذب کرده است. ظاهراً هر کدام از این دختران، هجده یا نوزده‌ساله و شماری هم خردتر از این استند. پیش از این که طالبان بر سرنوشت آن‌ها حاکم شود، همه در یک مسیر اما با هدف‌های جداگانه برای آینده‌ی شان در حرکت بودند؛ اما اکنون این دختران در یک مسیر و تنها برای یک هدف کوچک تلاش می‌کنند. با روی‌کارآمدن حکومت طالبان، مکتب‌ها در سراسر افغانستان به‌ روی دانش‌آموزان دختر بالاتر از صنف ششم بسته شد؛ اما بلخ از معدود ولایت‌هایی بود که در سال نخست حاکمیت طالبان، دختران بالاتر از صنف ششم اجازه‌ی رفتن به مکتب را داشتند. این وضعیت دیری نپایید و دانش‌آموزان دختر بالاتر از صنف ششم، در این ولایت نیز از رفتن به مکتب منع شدند. روزهای کسل‌کننده، یکی از پی دیگری می‌گذرد و چهره‌اش را که هر روز صبح در آیینه می‌بیند، از روز قبلش پژمرده‌تر و افسرده‌تر می‌نماید. به یاد ندارد، هیچ گاهی از تنهایی خوشش آمده باشد؛ اما این ...

« طالبان شوهرم را کشتند و دختر یکساله‌ام را فروختند»

تصویر
سالها جنگ در افغانستان، از مردم قربانی‌های زیادی گرفته است اما قربانیان این جنگ‌ها تنها سربازانی که در سنگر کشته شده اند نیستند، بلکه بخشی از قربانیان اصلی این جنگ‌ها مادرانی اند که موهایشان را در فراق پسران جوانشان سفید کرده و زنانی که نبود همسران‌شان زندگی را به آنها تاریک ساخته است. اینجا از سرنوشت زنی می‌نویسم که شلیک گلوله طالبان زندگی‌اش را نابود کرده است. زلیخا ( اسم مستعار) زنی با قد و قامت بلند که با وجود اندوهی که از سر و صورتش می‌بارد، نمی‌شود گفت زیبا نیست. او حدود ۳۰ سال سن دارد، اما چهره چروک خورده و موهای سفیدش او را به وضوح زن ۵۰ ساله‌ای نشان میدهد. زلیخا می‌گوید: «در ایام نوجوانی، هنگام که همسن و سالانم مکتب می‌رفتند، من اما پای گلیم بافی نشسته بودم و روزها در زیر نور مستقیم آفتاب و میان تارهای گلیم دانه دانه آرزوهایم را حساب می‌کردم. بارها شاهد سوختگی‌های طاقت‌فرسای اطراف گردنم بودم که نور خورشید سوختانده بود.» او می‌گوید جرات ندارد که صفحه‌ی آرزوهایش را ورق بزند، زیرا بیانش برایش مشکل است. بعد، بی هیچ مقدمه‌ی فقط یک آرزویش را بیان می‌کند: دوست داشتم ‌روزی همسفر کسی ...

کاش می‌توانستم ببینم روزگاری را که در آن جنگ و خونریزی نیست

احساس میکنم که دیگر هرگز نخواهم خندید بهار است و درختان پر از شگوفه های سپید یک شب بارانی کنار پنجره‌ی اتاقم نشسته بودم. تاریکی عمیقی همه جا را فرا گرفته بود، سکوت در این تاریکی نهفته بود. اندک اندک صدای شر‌شر باران بلندتر شد و سکوت خانه‌ی گیلی و کوچک مان را درهم شکست. باران به سرعت از آسمان به زمین فرود می آمد، برگ های درختان از شادی می‌رقصیدند گویا به من ابلاغ میکند که شادی و سروری در راه است. اما وقتی نگاهی به آسمان انداختم، از دلتنگی حکایت می‌کرد. ابر ها چون ماری سیاه در آسمان تاریک می‌خزید، دور ماه و ستاره‌گان چنبره می‌زدند و آنها را یکی یکی می‌بلعید. درست مانند چیدن آرزو هایم می‌ماند. یادی روزی افتیدم که آزادی‌ام بصورت بی‌رحمانه سلب شد و زندگی من نشستن در پستوی خانه شد. حدود دوسال از حاکمیت سیاه طالبان بر افغانستان میگذرد، در این مدت آنچه را که شاهد بودم، قتل های هدفمند زنان و مردان و حتا کودکان بوده است. گرسنگی که گریبان مردم را گرفته از چالش های عمده محسوب میشود. وقتی به این نکات فکر میکنم، انگار هر روز بخشی از وجودم ترکم میکند. اغلب در سکوت و خاموشی به سر می‌برم. اما عقب...