پست‌ها

نمایش پست‌ها از نوامبر, ۲۰۲۴

راز لبخند پشت برقع؛ داستان زندگی در سایه سنت ها

تصویر
صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. هوا هنوز تاریک بود و سکوت سنگینی همه جا را فرا گرفته بود. لباس بلند سیاه را به تن کردم و روبند را روی صورتم کشیدم. از خانه بیرون شدم و در سرمای سوزناک صبحگاهی، قدم به قدم به سوی شفاخانه رفتم. خیابان‌ها خالی از زندگی و پر از سکوت بودند، و من در فکر کارها و داستان‌هایی بودم که آن روز قرار بود با آن‌ها روبه‌رو شوم؛ داستان‌هایی از رنج و زخم که هر روز بخشی از آن‌ها را در چشمان بیماران می‌بینم. وارد شفاخانه شدم و کارم را آغاز کردم. به‌عنوان یک نرس، عادت کرده‌ام در چهره بیماران، نشانه‌هایی از خستگی‌ها و دردهایشان را ببینم، اما آن روز، زنی روبه‌رویم نشست که نگاهش متفاوت بود؛ نگاهش انگار مرا به عمق وجودش می‌کشاند. چهره‌ای خسته، در برقع سنگینی که صورتش را پنهان کرده بود، اما در چشمانش نوعی آرامش و رضایتی عجیب موج می‌زد. لبخند کوچکی به لب داشت، لبخندی که انگار هزاران حرف ناگفته پشت آن پنهان بود. وقتی نوبتش شد و با گام‌های سنگین به‌طرفم آمد، به سختی نفس می‌کشید. از او خواستم روی تخت بنشیند تا معاینه‌اش کنم. خودش را "گلالی" ( مستعار)معرفی کرد ...

سکوت شب، پژواک حسرت های بی پایان

تصویر
ساعت از دوازده شب گذشته بود و در تاریکی اتاق، تنها صدای تیک‌تیک ساعت به گوش می‌رسید. چشم‌هایم بسته بود، اما ذهنم همچنان در دنیایی بی‌پایان از افکار پرسه می‌زد. هیچ دلیل روشنی برای بی‌خوابی‌ام نداشتم، فقط سکوت شب را احساس می‌کردم که مثل وزنه‌ای سنگین روی سینه‌ام افتاده بود. احساس می‌کردم گم شده‌ام؛ در این سکوتِ پر از اضطراب، چیزی گم شده بود که نمی‌توانستم پیدایش کنم. به هیچ چیز نمی‌توانستم فکر کنم، تنها احساس سنگینی داشتم که از تمام وجودم عبور می‌کرد. دستم به سمت موبایلم رفت. شاید در این سکوت شب، در دنیای بی‌پایانی که ذهنم را درگیر کرده بود، چیزی پیدا کنم که آرامم کند. چند دقیقه‌ای در شبکه‌های اجتماعی گشتم، مثل همیشه دنبال چیزی می‌گشتم که بتواند این حال و هوای بی‌روح را از من بگیرد. انگار در دریای شب به دنبال نوری می‌دویدم که شاید برای لحظه‌ای هم که شده، از این احساس خفه‌کننده رهایی پیدا کنم. ناگهان، خبری به چشمم خورد که همه چیز را تغییر داد. خبری که به ناگاه ضربه‌ای سنگین به قلبم وارد کرد: «خودکشی دختر دانش‌آموزی از افغانستان در ایران.» چشمانم به سختی باز ماند. انگار این جمله مثل ...