راز لبخند پشت برقع؛ داستان زندگی در سایه سنت ها
صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. هوا هنوز تاریک بود و سکوت سنگینی همه جا را فرا گرفته بود. لباس بلند سیاه را به تن کردم و روبند را روی صورتم کشیدم. از خانه بیرون شدم و در سرمای سوزناک صبحگاهی، قدم به قدم به سوی شفاخانه رفتم. خیابانها خالی از زندگی و پر از سکوت بودند، و من در فکر کارها و داستانهایی بودم که آن روز قرار بود با آنها روبهرو شوم؛ داستانهایی از رنج و زخم که هر روز بخشی از آنها را در چشمان بیماران میبینم. وارد شفاخانه شدم و کارم را آغاز کردم. بهعنوان یک نرس، عادت کردهام در چهره بیماران، نشانههایی از خستگیها و دردهایشان را ببینم، اما آن روز، زنی روبهرویم نشست که نگاهش متفاوت بود؛ نگاهش انگار مرا به عمق وجودش میکشاند. چهرهای خسته، در برقع سنگینی که صورتش را پنهان کرده بود، اما در چشمانش نوعی آرامش و رضایتی عجیب موج میزد. لبخند کوچکی به لب داشت، لبخندی که انگار هزاران حرف ناگفته پشت آن پنهان بود. وقتی نوبتش شد و با گامهای سنگین بهطرفم آمد، به سختی نفس میکشید. از او خواستم روی تخت بنشیند تا معاینهاش کنم. خودش را "گلالی" ( مستعار)معرفی کرد ...