«دختر بیماری که در زندان خانگی شکنجه میشود »
او قد بلند و چشمان خرمایی دارد؛ اما رنگ واقعی جلدش را آفتاب سوزان و سردیهای طاقتفرسای زمستان، از او گرفته است؛ همهی شبوروزش را در اتاقی مخروبه میگذراند و سهم او از اسباب آسایش، تکهچوبی است که جای بالش زیر سرش میگذارد و پارچهای نان که خانوادهاش به او میدهند تا به ع ذاب بودنش دوام دهد. بادام، دختر ۲۹سالهی مبتلا به بیماری عصبی که نیمی از عمرش را در قفس گذرانده، به گفتهی مادرش، نزدیک به سه سال داشته که از گهوارهاش به زمین افتاده و سرش زخم برداشته است. از آن به بعد، او دچار بیماری عصبی شده است. صبح زود یکی از روزها، مادر بادام هنگامی که مصروف پختن نان در تنور بوده، از برادر دوزادهسالهاش، میخواهد که مواظب بادام باشد؛ اما «او گاز دخترم را به شدت تاب داده بود، وقتی گاز را رها کرد، با شدت تابخوردن به زمین افتیده بود. یک جیغ بلند زد؛ مه زود خوده پیشش رساندم، دیدم که روی زمین افتیده و چشمانش باز است؛ اما پلک نمیزد.» مادر بادام با عجله او را از زمین بلند میکند که متوجه میشود از سرش خون میآید و سپس دستپاچه، تکهای سرش را میبندد تا خونش بند بیاید. مادر بادام میگوید...