دختری در تبعید
.این روزهای سخت عذاب بی پایان است روزهایی که هر ساعت با غم و درد می گذرد. عادتام شده است، کنار پنجره اتاقم می نشینم و از پشت شیشه زیبایی های حیاط را تماشا می کنم. آری، سپری شدن روزهایمان هم همین گونه است، همهزیبایهای جاری را از پشت شیشه تماشا میکنیم. گاهی که به این روز ها فکر می کنم، خود را در میان مرگ و زندگی می بینم. روزهای سرد گوشه اتاق می نشینم. گاهی نوری که از شیشه می گذرد، صورتم را لمس می کند، گویی به یاد من است و به من یادآور میشود، این نور خورشید، نور زندگی توست. شب ها گوشهی اتاق سرد می نشینم، با قلم و کتابم حرف می زنم، گاهی از روزهای خوبی می نویسم که گذشت، اما دستم از نوشتن روز های جاری می لرزد. از کدام درد بیشتر بنویسم؟ از گرسنگی؟ بیکاری؟ از ظلم و ستم طالبان؟ از دستگیری زنان توسط طالبان؟ از دختران محروم از تحصیل و...؟؟ وقتی به این نکات فکر می کنم، اندوهی مبهم وجودم را فرا می گیرد. مگر چی کاری از دستم بر میآید؟ مگر ممکن است رویا های مان را از سرنوشت مان جدا کنیم؟ زمستان دارد تمام می شود. رنگ محیط تغییر می کند درختان در حال جوانه زدن هستند ...